دریا ببر با خود مرا تا آسمان
خاکی نیم ,افلاکیم
فانی نیم ,از خاک و گِل من شاکیم
برخوان خاک این زمین
دیو پلید کرده کمین
ناخورده گندم
خورده ام تیری به کین
آلوده روحم , من غمین
گنه ناکرده ام , من بی گنه
افتاده اندر زمین
دریا ببر با خود مرا تا آسمان
از زخمه های خاک خشک
زخمی تنم
لرزان چو بید و بی پرم
در این دنیای بی مهری
که دیو غم سایه افکنده ,
تاریکی فراگیر است
بی برگی , فقیری نیست
فقیری , جهل و نادانی
و درد نا امنی است
فقیری , حبس اندیشه ,
قلم بشکستن سنگ است
فقیری , مرگ رویاها , جمود مغزی و
تنگی چشمان است
فقیری , ریا کاری , سیاکاری , فریب و
دیده بستن بر زجه خلق است
فقیری به نا حق گفتن و پوشاندن حق است
...
دریایی
آرام و رویایی به آغوشت مرا خوانی
نوازشگر و رامشگر برایم قصه می خوانی
و گهگاهی
خروشان میزنی موجی که ویران میکند
آرامش جان و
تن اندیشه ام را آشفته می سازی
مرا دریاب
آلوده دَردم
وباری می کشم بردوش
که از خود گشته ام مدهوش
بیا دُردم بده پیمانه را دستم
که با مهرتواز زندان غم رستم
مرا دریاب
که این ساحل سنگی
ندارد تاب بی مهری
در روز دوشنبه مورخ١٣/١٠/٨٩ حدود ساعت ۵ بعد از ظهر باخبر شدم یکی از دوستان عزیزم به نام سید جمال شجاعی از این جهان رخت بر بسته و به اصل خویش باز گشته است . از غم ندیدنش و برای خانواده اش بسیار دل نگرانم و ناراحت . از اهورا مزدا -دانای بزرگ - برای او رحمت و ارامش ابدی و برای خانواده اش بویژه همسرش تاب و توان خواستارم .
صفات و خصایص نیک او بر همه دوستان و آشنایانش آشکار است ,گرچه آزار دید ولی آزارش به هیچ کس نرسید دنیای بی وفا در حقش بی انصافی کرد و تن نحیفش را بسیار رنجاند. شعر زیر تقدیمش باد گرچه زبان من کوتاه است .
سید آل خدا
مهربان بود با محبت با صفا
ساده دل و بی ریا
در رفقاقت با وفا
دیو دنیا را رها
مهربانی جان فدا
مهر گرمش با همه و هر کجا
بر زبان جاری و بی هر ادعا
دل چو دریا داشت او
هر کسی با روح او می کرد خو
درد جانسوزی به جانش رخنه کرد
زین سبب همه خانه اش گردید او را زخمه کرد
تن نحیف و زار و سرد
بی امان از درد مَرد
بی مروت روزگار و سوز درد , تابش برید
تا که روحش زین تن خاکی رهید.
روح و روانش شاد و جایش خوش
نه نایی مانده در نایم
نه آوایی به آوایم
نه چنگی اندر چنگم
نه سازی مانده دمسازم
سکوت افتاده بر جانم
پریشان گشته احوالم
ز داغ زاغ افتاده بر مانم
نمی دانم کجای این جهان مانم
درخت سبز گرمابخش پر از مهرم
به اندوه جگرسوزش زمین گیرم
نمی دانم چه باشد چاره کارم
همی دانم به دردی من گرفتارم
از این درد و همه آه ,خدایا تو پناهم
ز حکمت نه , به رحمت تو رهانم
خدایا
از حکمتت دل به تنگ آمده
چه گویم
ندانم , چه گویم , به راهم همه سنگ آمده
مرا برده ای صبر و قرار
بریده دل از تو
چنان میل دارد بر فرار
از این حکمت , از این قضا و قدر
مات گشتته, شدم دربدر
تو گویی , بر زنم جمله آیین خود
که با جان و دل
پروردمش من به خود
نه آسان بود کار من
نه در خور
بیداد زمان بر جان من
نشانم بده آیتی
گشاید به رویم دری