ما نسل سوخته ایم و سوختن ‘ نه سزای ماست
با که باید گفتن سخنها ‘ من نمی دانم سزاست
آزادی را
چه کسی از من ‘ از تو ‘ از او می گیرد
هیچ کس
آزادی ‘ اندیشه است
که در ذهن و جان من است
گرچه زندان قفسی است
تن محبوس درآن
آزادی حس پرواز ورای قفس است
به پیرانه پند پدر,
به مهری که مادر نشانیده بر دل دَم به دَم
ز رای خرد ,
به آیین مهر خداوند و دین بهی
چنین شد سر آغاز کار در بندگی
به تدبیرِ پندار و کردار و گفتار نیک
بازی کنم نرد (1) را در زندگی
به پندارم این شد که تدبیر پیر
به بالا نشیند و تقدیر زیر
نه تاس و نه مهره , نه گردن دون
نباشد زتدبیر من بر فزون
چو بگذشت دوار دون
زدست قضا
تاس خوش یمن شد نگون
خلیده به تن خار و دل پر زخون
زمانها گذشت و
زمانه راه ِشش در (2)ببست
اسیری کشیدم از این تاس پست
دگر بار چرخید پست پلید
نشسته به خان اَفشار(3) و
لرزان شدم همچو بید
چنان شد , نه یارای من, شیش و ِبش(4)
نه لنگ لنگان رفتن و
بر نشستن به جفتهای ِشش
همین شد که سرخی مهر از رخم پر کشید
چو پاییز آمد
زهر به کامم در کشید
زمِستان زمَستان مستی گرفت
به تشویش و شک ,
خرد را سرشت
جنگی درافتاد اندرمیان
بکاوید, تن و روح و جان
هر دَمان بی امان
غلیان به پا شد به دل
دو تا گشته , نشستم به گل
در آخر چنین شد ,بصیر
که
تقدیر بر نشیند وتدبیر زیر
تدبیر به تقدیر باشد بر سریر
1- نرد :بازی تخته نرد است که به زندگی انسان شبیه است
2- شش در:خانه شش زمین خودی و حریف را گویند
3- خان افشار: خانه پنجم زمین حریف را گویند
4- شیش و بش : تاس شش و پنج
آنکس که همه روز چشم به راهش بودی
آمد و هرسو نگران
چشم به دنبال تو بود
سر و رویش به تمنای
نوازشگر دستان تو بود
آرزویش که زنی بوسه مهر بر رویش
و دهی گرمی جان بر جانش
اما افسوس اجل
دست برآورد و نداد مهلت بارش مهرت به تنش
تو رفتی بر باد رفت امل
او آمد و به دلش ماند امل
دختر کوچک خواهر من آوا سه ساله است
می گوید خدا بد جنس است
می گوییم چرا
می گوید چون مادر بزرگ را از ما گرفته است
و گهگاهی بر سر سجاده مادر بزرگش می نشیند و لبهایش را به هم می زند
می گوییم چه می گویی
می گوید برای سلامتی مادر بزرگ دعا می کنم
چه باید مرا زین همه خویش ننگ
که نزد من است با آب و رنگ
چه باید مرا زین همه چشم تنگ
به سینه درون , دلها چو سنگ
به ظاهر نکو سیرت و شوخ و شنگ
به باطن نکوهیده خو و دو رنگ
زبانها به نرمی بگویند سخنها قشنگ
به فکر اندرش ,آلوده ,مهر است با شرنگ
نیوشا نباشد دو گوشش , نه بینا دَبنگ
که با کین زند , به خویشان خَدنگ
نه شرم و نه آزرم ,دارد به دستش پرنگ
چو جلاد خونریز , خون خویشش به چنگ
خدایا چه باشدسزای چنین خویش ننگ
که عمرش گذشت با خویشش به جنگ
بازگشت همه به سوی او ست
در آدینه ای(4/4/1390) غم بار دست اجل قافله سالار زندگیمان را ربود, مادر عزیزی که جلوه ایثار نبود ,خود ایثار بود .عزیزی که صبر صبوری را از آموخت ,مهربانی بر درگاهش به تکدی آمده و عشق از نامش معنا گرفته بودو چنان ساده بود و صمیمی که می شد با اندیشه های زلالش وضو ساخت.
تو رفتی و ندای حق را لبیک گفتی اما ما صدای شکستن روح و قلبمان را به گوش خود شنیدیم و از این وداع جانسوز اشک خون ریختیم.
دیدار به قیامت ای تک سوار وادی عشق و ایثار.
بوم بد سرشت از بام خانه برنخواست تااینکه کهنه درخت مهر خانه ما را باخود برد و سیاهی وهم الودی بر روح و قلبمان نشاند تا دراین دنیا نه پدر داشته باشیم و نه مادر .گرجه دوری از او برایمان سخت است ولی گذر از این دنیا حق .
از مزدای یکتا آرامش ابدی در جوار پدر ,برادر و سایر بستگان به دیار باقی شتافته در گوشه ای از بهشت مهرش برای ایشان خواستارم.
مرا , مران ز خویش خویشتن
تو ای مزدا
تو ای دادار بی همتا
تو آگاهی ز پنهانها
تو عقلی داده ای من را
بال و پر بسته به زندان است
و اندر ظلمت
نمیداند معنای آنچه هست حکمت
ز پشت ابر تاریکی برون آور
تو خورشید نگاهت را
صدایم کن , پناهم ده
از این آزرده حالی نجاتم ده
هویدا کن
نشانم ده
پس تاریکی و ظلمت چه خوابیده
تو گفتی ز روح توام
مرا خویشی
چگونه رهاند خویش , خویش خویشتن را
← صفحه بعد