هق هق دل

مهربان باش که مهربانی صدفی است در پرور

نسل سوخته
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٥
 

ما نسل سوخته ایم و سوختن ‘  نه سزای ماست

با که باید گفتن سخنها ‘ من نمی دانم سزاست


 
 
آزادی
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥
 

آزادی را

چه کسی از من ‘ از تو  ‘ از او  می گیرد

هیچ کس

آزادی ‘ اندیشه است

که در ذهن و جان من است

گرچه زندان قفسی است

تن محبوس درآن

آزادی حس پرواز  ورای قفس است

 


 
 
تقدیر و تدبیر
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٧/۱۳
 

به پیرانه پند پدر,

به مهری که مادر نشانیده بر دل دَم به دَم

ز رای خرد ,

به آیین مهر خداوند و دین بهی

چنین شد سر آغاز کار در بندگی

به تدبیرِ پندار و کردار و گفتار نیک

بازی کنم نرد (1) را در زندگی

به پندارم این شد که تدبیر پیر

به بالا نشیند و تقدیر زیر

نه تاس و نه مهره , نه گردن دون

نباشد زتدبیر من بر فزون

چو بگذشت دوار دون

زدست قضا

 تاس خوش یمن شد نگون

خلیده به تن خار و دل پر زخون

زمانها گذشت و

زمانه راه ِشش در (2)ببست

اسیری کشیدم از این تاس پست

دگر بار چرخید پست پلید

نشسته به  خان اَفشار(3) و

لرزان شدم همچو بید

چنان شد , نه یارای من, شیش و ِبش(4)

نه لنگ لنگان رفتن و

 بر نشستن به جفتهای ِشش

همین شد که سرخی مهر از رخم پر کشید

چو پاییز آمد

زهر به کامم در کشید

زمِستان زمَستان مستی گرفت

به تشویش و شک ,

 خرد را سرشت

جنگی درافتاد اندرمیان

بکاوید, تن و روح و جان

هر دَمان بی امان

غلیان به پا شد به دل

دو تا گشته , نشستم به گل

در آخر چنین شد ,بصیر

که

تقدیر بر نشیند وتدبیر زیر

تدبیر به تقدیر باشد بر سریر

 1- نرد :بازی تخته نرد است که به زندگی انسان شبیه است

 2- شش در:خانه شش زمین خودی و حریف را گویند

 3-  خان افشار: خانه پنجم زمین حریف را گویند

 4- شیش و بش : تاس شش و پنج


 
 
تو رفتی و او آمد
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

آنکس که همه روز  چشم به راهش بودی

آمد و هرسو نگران

چشم  به دنبال تو بود 

سر و رویش به تمنای

 نوازشگر دستان تو بود

آرزویش که زنی بوسه مهر بر رویش

و دهی گرمی جان بر جانش

اما افسوس اجل

دست برآورد و نداد مهلت بارش مهرت به تنش

 تو رفتی بر باد رفت  امل

او   آمد و به دلش ماند امل

 


 
 
آوا
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٥/۱۸
 

دختر کوچک خواهر من آوا سه ساله است 

 می گوید خدا بد جنس است

می گوییم چرا

می گوید چون مادر بزرگ را از ما گرفته است

و گهگاهی بر سر سجاده مادر بزرگش می نشیند و لبهایش را به هم می زند

می گوییم چه می گویی

می گوید برای سلامتی مادر بزرگ دعا می کنم


 
 
خویش ننگ
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٩
 

چه باید مرا زین همه خویش ننگ

که نزد من است با آب و رنگ

چه باید مرا زین همه چشم تنگ

به سینه درون , دلها چو سنگ

به ظاهر نکو سیرت و شوخ و شنگ

به باطن نکوهیده خو و دو رنگ

زبانها به نرمی بگویند سخنها قشنگ

به فکر اندرش ,آلوده  ,مهر است با شرنگ

نیوشا نباشد دو گوشش , نه بینا دَبنگ

که با کین زند , به خویشان خَدنگ 

نه شرم و نه آزرم ,دارد به دستش پرنگ

چو جلاد خونریز , خون خویشش به چنگ

خدایا چه باشدسزای چنین خویش ننگ

که عمرش گذشت با خویشش به جنگ

 

 


 
 
مادر
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٤/۱۸
 

 

بازگشت همه به سوی  او ست

در آدینه ای(4/4/1390) غم بار دست اجل قافله سالار زندگیمان را ربود, مادر عزیزی که جلوه ایثار نبود ,خود ایثار بود .عزیزی که صبر صبوری را از آموخت ,مهربانی بر درگاهش به تکدی آمده و عشق از نامش معنا گرفته بودو چنان ساده بود و صمیمی که می شد با اندیشه های زلالش وضو ساخت.

تو رفتی و ندای حق را لبیک گفتی اما ما صدای شکستن روح و قلبمان را به گوش خود شنیدیم و از این وداع جانسوز اشک خون ریختیم.

دیدار به قیامت ای تک سوار وادی عشق و ایثار.

بوم بد سرشت از بام خانه  برنخواست تااینکه کهنه درخت مهر خانه ما را باخود برد و سیاهی وهم الودی بر روح و قلبمان نشاند تا دراین دنیا نه پدر داشته باشیم و نه مادر .گرجه دوری از او برایمان سخت است ولی گذر از این دنیا حق .

از مزدای یکتا  آرامش ابدی در جوار پدر ,برادر و سایر بستگان به دیار باقی شتافته در گوشه ای از بهشت مهرش برای ایشان خواستارم.

 


 
 
حکمت
نویسنده : رامین علمداری - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٥
 

مرا , مران ز خویش خویشتن

تو ای مزدا

تو ای دادار  بی همتا

تو آگاهی ز پنهانها

تو عقلی داده ای من را

بال و پر بسته  به زندان است

و  اندر ظلمت

نمیداند معنای آنچه هست حکمت

ز پشت ابر تاریکی برون آور

تو خورشید نگاهت را

صدایم کن  , پناهم ده

از این آزرده حالی نجاتم ده

هویدا کن

نشانم ده

پس تاریکی و ظلمت چه خوابیده

تو گفتی ز روح توام 

مرا خویشی

چگونه رهاند خویش , خویش خویشتن را


 
 
← صفحه بعد